X
تبلیغات
به نام تک نواز گیتارعشق - رمان رویای خیس

به نام تک نواز گیتارعشق

به سلطان حقیقت ها فراموشت نخواهم کرد، توتنها شعله ای هستی که خاموشت نخواهم کرد

رمان رویای خیس

خدمات وبلاگ نویسان جوان               www.bahar20.sub.ir

سلام دوستای عزیزم!واقعامعذرت میخوام که به قولم عمل نکردم ونتونستم آپ کنم.ولی امروزویافرداسعی میکنم ادامه ی رمان وآپ کنم ودرگیرنوشتنش هستم(شمامیتونیددرنوشتن بقیه ی داستان به من کمک کنید).بازم ممنونم ازشماکه داداشیتون وتنهانگذاشتین(اگه نتونستم بهتون سربزنم ویانظربراتون بدم علتش چیزی جزشلوغی کارام نیست،اینروزایه عالمه کارسرم ریخته وآپ وبلاگای دیگم به یه طرف).ولی قول میدم زودآپ کنم و۲فصله اولش وتوتابستون براتون بگذارم!از«فرزندتنهایی(آبجی گلم)وجمشیدجان وياسي خانم(كه واقعاببخشيد)وبه توچه فضول عزيزم» وبقيه ي دوستايي كه به كلبم اومدن ونظردادن تشكرمي كنم!تاآپ ادامه ي رمان خداحافظ... 


سلام اینم رمانی که قولشوبهتون داده بودم(رویای خیس).قبل ازخوندن به نکات زیرتوجه کنید:

۱)اسم شخصیتهای داستان موقت بوده وبرفردویاشخص خاصی دلالت ندارد.(قابل توجه)!

۲)فصل اول رمان جنبه ی رسمی داره امادرفصلهای بعد،داستان روال خوبی خواهدگرفت.

۳)رمان ویرایش نشده است وممکن است دارای ساختارهای لغوی ودستوری اشتباه باشد،ماراببخشید.

۴)اگه رمانم قشنگ بودوخوشتون اومدیه آفرین بهم بگید(تودلتون).

۵)بانظراتتون من رودربهترنوشتن فصلهای بعدی رمان یاری دهید.(هرگونه انتقادراپذیراهستیم).

                                             «قسمتی ازفصل اول»
آن روزروزعجیبی بود،روزی که رویای خیس زهرا هرلحظه خشکتر می شدوباران محبت خودراازیادمی برد.روزروزی سیاه بودوهیچکس نمی دانست درمدرسه ی فرزانگان چه خبراست؟مدیرمدرسه نیزچگونگی انتشارخبری که قراربودبین مادرزهرا ومسئولان مدرسه بماندرانفهمید!
مثل روزروشن بود،بچه های کلاس دوم تجربی همه برای فهمیدن دلیل اتفاق به سراغ یاسمن نزدیکترین وصمیمیترین دوست زهرارفتند،اماهمین که گرداوحلقه زدندبادیدن چهره ی رنگ پریده اش همه چیزرافهمیدند.یاسمن سردوخاموش بود،هیچ نمی گفت وهمین باعث ناراحتی دیگرهمکلاسیها شده بود.
همه سکوت رابا یکدیگرمعنا می کردندکه یکی گفت:«نگاه کنید،توپ زهرا اینجاست».
یکی دیگر گفت:«چه عجیب ،هیچ وقت توپش راجانمی گذاشت».
دیگری بالحن ناامیدکننده ای گفت:«فکرنکنم دیگرزهرا راببینیم»!
یاسمن باصدای بلندبه گریه افتادوهرچندگاه باگوشه ی مقنعه اش اشک هایش رامحومیکرد،گفته های بچه هایاسمن راناامیدکردوکورسوی امیداوراویران!

وقتی خانم رسولی سرکلاس آمد،بچه هاکه هنوزحیران وآواره بودندهرکدام سرجاهایشان نشستند.نگاه خانم رسولی اول روی توپ والیبال آویخته به رخت آویزمکث کردوبعدبه سراغ یاسمن رفت!
-یاسمن...
یاسمن ملتهب نگاهش می کرد!
-توی دفترکارت دارند!
بیست وهشت آه همزمان،فضای کلاس راکمی غصه دارترکرد.....

یاسمن توی دفتر مدرسه همان کسی رادیدکه حدس می زدبایدببیند:مادرزهرا!اودست یاسمن راگرفت واورادرکنارخودنشاند.ازداخل کیفش نامه ی تاخرده ی زهرا رابیرون آوردودردستان یاسمن قرارداد.
بخوان ببین چیزی می فهمی !ندای مادرزهرا بسیارتلخ بودوازاعماق وجودغصه دار!آه...
یاسمن نامه رابازکردوبادیدن خط زهرادلش هزارباربیشترازچندلحظه پیش برای اوتنگ شد:سکوت تلخش راشکست وفریادی هرچندآرام زد!
عزیزترازجانم،
حتی خوابش راهم نمی دیدم که روزی برای توکه بی تاترین مادردنیایی ،نامه ی خداحافظی بنویسم.حتی تصوراین که روزی یک قاتل باشم ،برایم آسان ترازتصورامروزبود!شایدفکرکنی این کارمن کمترازقتل نیست.شایدبگویی بااین کارت درحقیقت مراکشته ای!امامن درست به خاطراین که توولاله زنده بمانیدوسالیان سال سالم وسرحال به زندگی ادامه دهید،ازپیش شما می روم.
دنبالم نگردید،پیدایم نمی کنید.یاسمن نمونه ی وارونه ی من است .هروقت دلتان برایم تنگ شد،اورادرآغوش بگیرید وبااندکی نگاه مرادریابید،بااین که درونش عین من است امااگرمسئول دادن انظباط بودتمام صفرهای دنیا رابه من می سپرد.حالا که خوب به همه چیزفکرمی کنم،می بینم رفتن من ،خیلی هم نبایدعجیب باشد.به هرحال من بیشتر مایه ی دردسربوده ام تاشادی.حالا اینکه شما لبخندهایتان رابیشترازاشکهایتان نشان می دادیدازبزرگواریتان بود.شایدشماهم فکرکنیداین یک کابوس است ،ولی ماجرا حقیقت دارد ومن به اشتباه یکی ازشخصیتهایش هستم.شایدشماهم باشید؟
راستی به یاسمن گیرندهید،اوهیچ نمی داند!
                                                                         «قربانتان زهرا»

نامه که تمام شد،یاسمن جرئت نگاه کردن به مادرزهرا رانداشت.مطمئن بودباورنمی کند اوهیچی ،هیچی درموردفرارزهرا نمی داند!
راستی اوچرا فرارکرد!چه اتفاقی افتاده است؟
این سوالی بودکه یاسمن تمام روزازخودمی پرسید،ولی هیچ وقت پاسخش را پیدانمی کرد!پنجره ی رو به خیابان راباز کرد وبه خیابان تاریک و خلوت چشم دوخت.هیچ عابری نبودواودرانتظارزهرا.
افکارش بیهوده شده بود.باخودفکر می کردزهرا،زهرایی که هیچ گاه حتی آب خوردن و چت کردنش را ازمن پنهان نمی کرد؟چطوراین مسئله ی بزرگ رو یک هفته دردلش پنهان کرده است.وای دخترتوباخودچه کرده ای؟
به عکس زهرا که داخل کیف پولش بودنگاه کردواونروزهای خاطره انگیزی که درهمایش ها داشتندرابه یادآورد.روزهایی که باسرکارگذاشتن معلمها سپری کرده بودند،یاددیوونه بازیهای زهرا افتاده بودواشکهایش که یک لحظه هم متوقف نمی شدند.
جعبه ی دستمال خالی شده بود.بادستهایش اشکهای فرومانده اش راپاک کرد.به گوشی اش نگاهی انداخت.
زهرا توروخدازنگ بزن!
پس ازچرتی بس کوچک گوشی اش زنگ خورد.ازترس بیدارشدن اهالی خانه روی گوشی پریدوهمان زنگ اول راجواب داد.آری زهرا بود!
-کجا بودی دیوونه؟
-بهترالان درموردهیچ سوالی کنجکاوی نکنی؟باشه ،دخترخوب.
یاسمن یکه خورد:«مگه الان خونه نیستی؟»
-نه!
-پس کجایی؟
-مگه نامه ی منو نخوندی؟من دیگه برنمی گردم،نمی تونم برگردم!
اشکهای زهرا درپس صحبتهایش یاسمن روبیشترناراحت کرده بود واوهرچندگاه منتظرشنیدن خبری بدبود!
یعنی چه اتفاقی افتاده است؟خبربدچیست؟
اونمی دانست؟

                                                                                ادامه دارد...

 

+ نوشته شده در  ساعت 1:18  توسط Hamid-Jacker   |